باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

اجی مجی لا ترجی بوب

1392/7/9 20:52
نویسنده : میم
607 بازدید
اشتراک گذاری

قبلا توی پستی در مورد این بازی غیب کردن باران (که پدر باران با خوندن ورد اجی مجی لا ترجی بوب اینکار رو انجام میداد و ما وانمود میکردیم که فقط صدای باران رو میشنویم ) و بعد از یاد گرفتن ورد غیب کردن ما توسط باران نوشته بودم و اما داستان :

ما یه ماهی بود که شمال بودیم و پدر باران یزد از اونجایی که باران احساساتشو خیلی کم نشون میده تو این مدت اصلا حرفی دال بر اینکه بابا چرا نمیاد و از این حرفها نمیزد و از طرفی پدر باران وقتی تلفنی باهاش صحبت میکردم همش میگفت که شرایط کارم طوریه که نمیتونم بیام و شما خودتون برگردید ما هم منتظر بودیم تا مادر من یعنی آنای باران که به مسافرت رفته بود برگرده تا با هم برگردیم یزد یه شب خونه عموی شوهر بودیم و جای دوستان خالی دلمه ی برگ مو درست میکردیم و در دل هی جای شوهر را خالی میکردیم که تلفن زنگ زد وحید بود بعد صحبت اینکه اگه میشه بیا یکمی حال و هوات عوض بشه با هم برگردیم و از این حرفها از ما اصرار و از او انکار که آخر ازم خواست گوشی رو به دخملکش بدم تا چاق سلامتی بکنه کنار باران وایساده بودم از اونجایی که باران همیشه با ایفون صحبت میکنه صحبتهاشونو میشنیدم که وحید به باران گفت یادته منو غیب میکردی دوباره ظاهر میکردی یادته چه وردی بود باران گفت آره خلاصه اینکه به باران گفت میخوای ورد بخونی من از یزد ظاهر بشم من که شصتم خبردار شد قضیه از چه قراره به باران که حالتی شبیه بهت و ناباوری رو به بغض داشت گفتم ورد رو بخون شاید بابا ظاهر بشه که باران خوند و باباش گفت حالا برو درو باز کن قیافه باران خیلی دیدنی بود و بغضی که نه اون تونست جلوشو بگیره نه من نه مامانیش  

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

شادی
11 مهر 92 13:59
وای از دلتنگی نگو که دلمون خیلی پره. ولی کار جالبی کرده آقا وحید. چه سورپرایز قشنگی.
مامان دخترا
13 مهر 92 13:15
چه بامزه. اگه بهت بگم منم از خوشحالی اون لحظه بغض کردم باور می کنی؟
نوشين مامان آريا
13 مهر 92 15:04
عزيزم كوچولو. چه سورپرايز قشنگي
مامان بهداد
13 مهر 92 15:39
سلام. وااااااااای چه کار خوبی. دقیقا میدونم که چه حسی آدم پیدا می کنه. خودم توی این شرایط قرار گرفتم و واقعا بغض آدم میترکه. الهی چقدر شوکه شدید. مخصوصا باران گلی. عزیزم. خدا سایه ی پدر و مادر عزیزش رو همیشه روی سرش نگه داره. خدایا همه ی پدر و مادرها رو برای بچه ها حفظ کن و همه ی بچه ها رو برای پدر و مادرها. آمین.
مامان هستی شرین زبون
16 مهر 92 9:10
آخییییی چه رومانتیک..... چه خوب نوشتی من هم اومدم اونجا پشت در و سورپرایز شدم... . عزیزم آپم با عکس های تولد...
مامان ساینا
16 مهر 92 23:34
چقدر با مزه منم سوپرایز شدم چه برسه به شما منم همیشه دلم واسه شوهرم تنگه اصلا طاقت ندارم